شمارهٔ ۳۲۸
آن قدر سوزی که خواهد شعله با آه من استهر زر داغی که دارد عشق، تنخواه من است
در جگر آبم نمانده، گریه را سامان کجاستآستینم تر ز ننگ دست کوتاه من است
نرگسی بر رهگذار خویش دیدم، سوختمنوغزال من همانا چشم بر راه من است
نیست آزادی نصیب من، که هرجا می رومبند و زنجیرم چو فیل مست همراه من است
بس که اخوانند چون یوسف به من نامهربانگرگ همچون پاسبانان بر سر چاه من است
احتیاجم نیست بر شاهان عالم چون سلیمدر جهان هرجا که درویشی بود، شاه من است