شمارهٔ ۳۲۴
به چشم همت من عرصه ی زمین تنگ استگشاده است مرا دست و آستین تنگ است
به جان رسیده ام از محرمان طره ی دوستکه عیش مور ز پهلوی خوشه چین تنگ است
زبان ز عهده ی شکر تو چون برون آید؟که بر بزرگی نام تو این نگین تنگ است
در آستان تو عرض نیاز خواهم کردبساط سجده گشاد و مرا جبین تنگ است
ز جوش سبزه ی خط شد تبسمش دلگیرفغان که جای ز موران بر انگبین تنگ است
چو موج آب روان گشت سوی پیشانیدر آستین تو از بس که جای چین تنگ است!
به آن امید که گیرم سراغ طره ی اوهمیشه خانه ام از جوش شانه بین تنگ است
چو بارگاه سلیمان، بساط طبع سلیمگشاده است، چه حاصل که این زمین تنگ است