شمارهٔ ۳۲۲
دلم بی طره ای آشفته حال استجدا از ماه خویشم، چند سال است
ز خامه راز ما نتوان شنیدنزبان ترجمان شوق، لال است
کند چون دختر رز جلوه، زاهدتماشا کن که یک دیدن حلال است!
ببین آن چشم و ابروی گرهگیرکه پنداری مگر شاخ غزال است
هر انگشتم برای دلخراشیهمه ناخن چو انگشت هلال است
به پیری عشق کیفیت پذیردکه صافی باده را در درد سال است
نمی دانم فلک را مدعا چیستکه سرگردان چو فانوس خیال است
گهرافشانی لعل تو تا دیدصدف غرق عرق از انفعال است
گزیری پادشاهان را ازو نیستسخن درویش را آب سفال است
نه با گل سازگار و نی به خاشاکهوای این چمن بی اعتدال است
شکفته رویی ظاهر چه بینی؟که گل را گوش سرخ از گوشمال است
سلیم اشکم نوید وصل او دادکه طفلان هرچه می گویند فال است