گنج

شمارهٔ ۳۲۰

از بهار وصلم امشب جیب و دامان پر گل استاز رخش چون غنچه چشمم تا به مژگان پر گل است
ما به چشم و خضر با پا می رود ره را، ولیپای او پر خار و چشم ما اسیران پر گل است
چار فصل این گلستان را ندانم نام چیستاین قدر دانم که باز اطراف بستان پر گل است
ساکن بیت الحزن را موسم گلگشت شدکز نسیم پیرهن صحرای کنعان پر گل است
خارخار دل درین موسم فزون باشد سلیمهر که را چون غنچه دامن تا گریبان پر گل است