گنج

شمارهٔ ۳۱۹

همچو مرغان قفس ما را ز گل بویی بس استبوسه ای ما تشنگان را از لب جویی بس است
آن گروهی را که رو بر قبله باشد، دیگرندقبله ی ما بت پرستان طاق ابرویی بس است
حسرت چشم سیاهی کشت در وادی مرااز برای شمع خاکم چشم آهویی بس است!
ظرف چینی ناله از دست گدایان می کنداز سر فغفور با او هست اگر مویی بس است
عاشق دیگر ترا ای بی وفا در کار نیستچون سلیم خسته دل داری دعاگویی بس است