گنج

شمارهٔ ۳۱۷

مقیم کوی عشق از قید هر تکلیف آزاد استبه دست طفل، فرمان سلیمان کاغذ باد است
به دولت چون غلامان اهل صورت این لقب دادندوگرنه نام او در عالم منی خداداد است
برای دلخراشی در محبت ناخنی دارمز اسباب دو عالم، تیشه ای در دست فرهاد است
پس از مردن مگر بر خاک من افتد گذار اومرا صد مصلحت در مرگ همچون خواب صیاد است
چنانم خاک این گلزار دامنگیر گردیده ستکه موج سبزه بر پای دلم زنجیر فولاد است
سلیم از دوری او آنچنان در باغ دلگیرمکه برگ بید پنداری به فرقم تیغ جلاد است