گنج

شمارهٔ ۳۱۵

شور عجبی در چمن از بلبل صبح استاز دست منه جام که فصل گل صبح است
از زلف شبم پنجه ی مژگان چه گشایداین شانه سزاوار خم کاکل صبح است
از بس که طراوت چکد از حسن تو، گوییرخسار تو شبنم زده همچون گل صبح است
نومیدی من می کشد آخر به امیدیزلف شبم از سلسله ی سنبل صبح است
درمان دماغ و دل مخمور سلیم استآن نشأه ی فیضی که به جام مل صبح است