گنج

شمارهٔ ۳۱

چه غافلی‌ست ز دور سپهر‌، مردم رادر آسیا بنگر خواب ناز گندم را
هزار همچو تو رفتند و آسمان برجاستبسا سبو که شکسته‌ست در قدم خم را
سپهر را خطر از رهگذار حادثه نیستزیان نمی‌رسد از سنگ‌، کاسهٔ سم را
به دفع چشم بد هر کسی سپند‌ی هستکسی چه چاره کند چشم زخم انجم را
به جلوه‌گاه تو ای شاخ گل ز شرم چو کبکبه خویش دزدد طاووس بوستان دم را
کسی که بر حذر است از زبان مار، سلیمبه خود دراز ندیده زبان مردم را