شمارهٔ ۳۲
شعله دارد ز تو آیین غضبناکی رااجل از طرز تو آموخته بی باکی را
ای جوانان، هنر از پیر بباید آموختیاد گیرید ز ما مستی و بی باکی را
مرکز دایره ی موج محیط است زمینبه حقارت منگر این بدن خاکی را
بهر جانی چه کشی این همه تلخی ز جهانباد شیرینی جان زهر، تو تریاکی را!
چند برهم زند اوراق خود از بیم خزانگل این باغ که گم کرده خط پاکی را
چرک دنیا همه در جیب تو زاهد جمع استاز کجا یافتی این کیسه ی دلاکی را؟
عیبجویی من از خصم چنان است سلیمکه می نیشکری طعنه زند تاکی را