شمارهٔ ۳۰
در قفس رفته چو قمری چمن از یاد مرابهتر از سرو بود سایهٔ صیاد مرا
همنشین، ضعف من افزون شود از سیر چمنباخبر باش که ناگه نبرد باد مرا!
به عیادت نرود بر سر بیمار، اجلدوستی نیست اگر یار کند یاد مرا
سرنوشتم چه به کار است چو میدانم کارنیستم طفل که سرخط دهد استاد مرا
نیست افسوس چراغی که نماید روشنکه درین خانهٔ تاریک چه افتاد مرا
دم آبی که جهان قسمت من کرد سلیمگه به بنگاله برد، گاه به بغداد مرا