شمارهٔ ۳۰۸
بجز نسیم که آن زلف تابدار شکستنخورده است سپاهی ز یک سوار، شکست
نمی شود به شکست کسی دلم راضیشکست رنگ به رویم، اگر خمار شکست
به سوی باغ اگر پا گذاشتم بی توز سرگرانی هر غنچه، شاخسار شکست
ز مومیایی می کی درست می گردد؟که همچو غنچه دلی دارم و هزار شکست
ز بس که گریه برد لخت دل به دامانمگمان بری که مرا شیشه در کنار شکست
به پیش زاهد و می خواره انفعالی نیستمرا که داد خزان توبه و بهار شکست
حریف نیست دلم اضطراب عشق تراز تاب زلزله افتد به کوهسار شکست
سلیم، حیف ز آیینه ی دلی کز مهربه دوست دادم و گفتم نگاه دار، شکست!