گنج

شمارهٔ ۳۰۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارشکست۷ بیت
شکوه ی احباب را نتوان به خود مشکل گرفتتا زبان باشد، نمی باید سخن در دل گرفت
بیخودی در وصل از من انتقام خود کشیدداد دل از کشتی ما موج در ساحل گرفت
عشق از قید گرانجانی مرا آزاد کردهمچو برق از جا جهد، آتش چو در کاهل گرفت
زان بود در حشر از اجر شهادت بی نصیبکز تپیدن خونبهای خویش را بسمل گرفت
در سراغ کوی او از کعبه خواهم همتیاز برای راه باید توشه در منزل گرفت
دل کجا ماند، سراپای مرا چون عشق سوختحال پروانه مپرس آتش چو در محفل گرفت
هستی ما کی حریف عشق می گردد سلیمپیش راه سیل را نتوان به مشتی گل گرفت