شمارهٔ ۳۰۶
دلم به عشق ز آسیب فتنه آزاد استچراغ بزم سلیمان مصاحب باد است
دماغ نکهت گل نیست ما خموشان رابه عندلیب بگویید این چه فریاد است
کسی نمانده که گیرد خبر ز حال کسیبه باغ نوحه ی قمری ز فوت صیاد است
به کار خویش همه محکم اند اهل جهانبرای مخزن خود غنچه قفل فولاد است
غبار گشت و ز سرگشتگی خلاص نشدچه شورش است که در خاک آدمیزاد است؟
کسی ندیده ز خوبان وفا، مکش آزارببین چه قهقهه ای کبک را به فرهاد است
به حسن بت چو برهمن تعجب من دیدبه خنده گفت که این رتبه ای خداداد است
به کوی او که رساند سلیم خاک مرا؟اگر کسی زند آبی بر آتشم، باد است