شمارهٔ ۳۰۵
واقف کسی ز شیوه ی آن کج کلاه نیستچون صورت فرنگ، نگاهش نگاه نیست
دل ها ز راز یکدگر آگاه نیستندآیینه را به خانه ی آیینه راه نیست
دایم چو آفتاب سفید است روی منچشمی مرا به سرمه ی مردم سیاه نیست
بی برگی جهان همه معلوم من شده ستگل چون طلب کنم که به باغش گیاه نیست
غافل مشو که مردم درویش را سلیمدر خرقه هست پشمی، اگر در کلاه نیست