گنج

شمارهٔ ۳۰۴

آیینه را ز چشم تو تاب نگاه نیستجز من کسی حریف تو ای کج کلاه نیست
ای پادشاه حسن، به جنگ شکستگانتنها بیا، که حاجت خیل و سپاه نیست
گر صد نگاه چشم ترا، عاشقان توسازند جمع بر سر هم، یک نگاه نیست!
حرفم نماند تا سخن دوست منع شدراهم تمام شد که در آن کوی راه نیست
شادم ازین که نیست به روز جزا سلیمرویی کز آفتاب قیامت سیاه نیست