شمارهٔ ۳۰۳
خوش نیست به اهل طلب ایام لئیم استهرگاه که امیدی ازو نیست چه بیم است
زان شعله که از طور دلم کرد تجلییک اخگر افروخته در دست کلیم است
از پهلوی ما جای به مجنون نشود تنگصحرا به گشادی چو کف دست کریم است
بر مور میفکن نظر از چشم حقارتمو گرچه ضعیف است ولی جزو گلیم است
در عشق تو مردن چو شکر خواب صبوحیموقوف اجل نیست، که آن رسم قدیم است
با همنفسان گفت شب از شور فغانمدانید که این هرزه درا کیست؟ سلیم است!