شمارهٔ ۳۰۲
خضر از لب تشنگان روی آتشناک اوستیوسف از خیل اسیران گریبان چاک اوست
گر سری دارم به زلف خوبرویان دور نیستکز پریشان خاطری پندارم آن فتراک اوست
بخت آنم کو، که گوید چون رسد بر تربتمداشتم بی خان و مانی، کشته شد، این خاک اوست
چشم سوزن گریه آلود است از چاک دلماین سخن را شاهد من رشته ی نمناک اوست
در نگیرد صحبت ما با شقایق در خزاناول مستی ما و آخر تریاک اوست
نیست آزادی کسی را در جهان غیر از سلیمهرچه دارد روزگار از بهر جان پاک اوست