شمارهٔ ۳۰۱
خونم از دوری می در تن لاغر خشک استچون گل آینه ام ریشه ی جوهر خشک است
حیرت از این همه سامان سرشک است مراکه به چشمم مژه چون دست توانگر خشک است
عشق بحری ست کز آلودگی کام دروچون پر و بال بط اندام شناور خشک است
چه عجب گر خبر ما به عزیزان نرسدنامه چون خشک بود، بال کبوتر خشک است
نیست بر پیکر ما آفتی از عشق سلیمچه غم از آتش اگر بال سمندر خشک است