شمارهٔ ۳۰۰
هر کجا موجی ست، از مژگان ما برخاسته ستابر تر گردی ست کز دامان ما برخاسته ست
همت ما ذره را از خاک تنها برنداشتگوی خورشید از خم چوگان ما برخاسته ست
سینه را دشمن سپر کرده ست پنداری که بازموی جوهر بر تن پیکان ما برخاسته ست
ای فلک تا نیم جانی هست، سامانی بدهتا تو فکر نان کنی، مهمان ما برخاسته ست
هر کسی را از پی کاری سلیم انگیختندآسمان بر پا برای جان ما برخاسته ست