گنج

شمارهٔ ۲۹۹

قافیه: انمابرخاستهست۵ بیت
رفتی و از نقش رویت دیده ی خونین پر استگر چمن از گل تهی شد، دامن گلچین پر است
جای ما صحراست، ای مجنون در اینجا رحم نیستدامن طفلان این شهر از دل سنگین پر است
خنده ای دارد که از منقار او خون می چکدکبک را از بس که دل از ناخن شاهین پر است
درد دل گفتن مرا سودی ندارد با طبیبگوش او از پنبه همچون صورت بالین پر است
گر تمنای شراب عافیت داری سلیمجام زر خالی‌ست، اما کاسهٔ چوبین پر است