شمارهٔ ۲۸۹
شد عمرها و شورش عشقم ز سر نرفتبوی گل جنون ز دماغم به در نرفت
هر کس به راه شوق تو چون شعله گرم خاستهمچون شرار، یک دو قدم بیشتر نرفت
گفتم ز ضعف عشق تو دستی به سر زنمچندان که سعی بیش نمودم به سر نرفت
آن مرغ عاجزم که مرا در تمام عمرچون زلف او شکستگی از بال و پر نرفت
از بس به حرص دامن دنیا گرفته ایچون غنچه رفت مشت تو برباد و زر نرفت
راه عدم چو عاقبت کار رفتنی ستآسوده آن کسی که ز پشت پدر نرفت
رونق ز کعبه بس که خرابات برده استیک بار هر که رفت در آنجا، دگر نرفت
بر من سلیم آنچه ز عشق بتان گذشتبر شمع انجمن ز نسیم سحر نرفت