گنج

شمارهٔ ۲۹۰

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: یماست۷ بیت
گرمی گریه به سودای تو دامانم سوختهمچو صبح از اثر داغ، گریبانم سوخت
هیچ جایی اثری نیست ز خاکستر منآتش عشق تو از بس که پریشانم سوخت
کیست این شعله ی بی باک ندانم، کآمدآنچنان در نظرم گرم که مژگانم سوخت
از سموم چمن عشق چو شاخ سنبلاستخوان ها همه در پیکر عریانم سوخت
کم ز پروانه نیم، لیک ندیدم هرگزآن قدر گرمی ازان شمع که بتوانم سوخت
قاتلم را نشناسند درین بزم، که عشقهمچو پروانه به شب های چراغانم سوخت
سبزه ی دامن جویم، ولی از شوق سلیمحسرت تشنگی ریگ بیابانم سوخت