گنج

شمارهٔ ۲۷۷

ایام بهار است و گلی در چمنم نیستعشرت همه جا هست، در آنجا که منم نیست
آتش به بساط افکندم گرمی آهیغیر از پر پروانه گل انجمنم نیست
در کشور ما حادثه را دست دراز استشادم که به غربت خبری از وطنم نیست
بر روی کسی در مگشا خانه ی خود راصدبار اگر دوست بگوید که منم، نیست!
اعضای من از داغ تو با مهر و نشان استهر عضو که بی داغ تو باشد ز تنم نیست
آشفته بیان همچو سلیمم، اگر احبابدارند سخن بر سخن من، سخنم نیست