شمارهٔ ۲۷۶
شکسته خاطرم و رغبت نشاطم نیستدماغ صحبت و سودای اختلاطم نیست
زنم بر آتش و از سوختن نیندیشمبه کار خویش چو پروانه احتیاطم نیست
کشم برون ز جهان انتظار راهروانغبار قافله ام، کار در رباطم نیست
رهی نمود به صحرای حشر، عشق مراکه همچو سیل گذر بر پل صراطم نیست
ز عیب خویش چو طاووس چون شوم غافل؟درین چمن که جز آیینه در بساطم نیست
چه طالع است درین بوستان سلیم مراکه زعفران شدم و رنگی از نشاطم نیست