شمارهٔ ۲۷۵
مرا کی از سبوی می گزیر استکه در روز خمارم دستگیر است
به نامه چون نویسم راز دل راحدیثم شعله و کاغذ حریر است
دل دیوانه ای در بند دارمنفس در سینه ام زنجیر شیر است
ز سودای دلم او را زیان نیستندانم از چه زلفش شانه گیر است
غنی خوشدل شود از مرگ محتاجچو میرد تشنه ای، عید غدیر است
سلیم انفاس او تأثیر داردنسیم صبح، فرزند دو پیر است