شمارهٔ ۲۷۴
از بس که تلخکام ازین ناتوان گذشتآخر همای تیر تو از استخوان گذشت
پایم ز کوی او چه عجب گر بریده شدتا کی به روی شیشه ی دل ها توان گذشت؟
گفتم حذر ز ناله ی من کن، فلک نکرداکنون دگر چه سود که تیر از کمان گذشت
امشب ز شیونی که کشیدند بلبلانپنداشتم به باغ مگر باغبان گذشت
از بس که خورد خون شهیدان عشق راکار زمین کوی تو از آسمان گذشت
از شغل عشق نیست سر کفر و دین مرادیگر سلیم کار من از این و آن گذشت