شمارهٔ ۲۷۳
شمع از هوای وصلت، در حالت هلاک استگل تا شنیده بویت، از شوق سینه چاک است
شستم غبار خود را با گریه از دل خلقدر عشق او حسابم با کاینات پاک است
از بس که بی رخ او چشمم غبار داردچون دانه های سبحه، اشکم تمام خاک است!
تا چند بخیه بتوان بر زخم های خود زد؟چون موج سینه ام را چاک از قفای چاک است
دل را سلیم بی قدر در عاشقی، وفا کردکم قیمت است آری جنسی که عیب ناک است