شمارهٔ ۲۷۲
در گلستان جهان هر مرغ نالان خود استهر گلی درمانده ی حال پریشان خود است
آسمان را خوش نمی آید، غم ما را مخورهر که با ما دوست گردد، دشمن جان خود است
نیست از روی طرب چون موج می خندیدنمخنده ام چون غنچه بر چاک گریبان خود است
پادشاهان را اگر باشد غروری، دور نیستهر که را موری برد فرمان، سلیمان خود است
رزق همچون توشه ی ره هر کسی را همره استبر سر خوان شهان درویش مهمان خود است
در تجرد نیست دل را حاجت تکلیف عشقزحمت ای رهزن مکش، دیوانه عریان خود است
جام می در کف، نگاهی می کند بر لاله زارمی توان دانست در فکر شهیدان خود است
عاشق از پهلوی دل دایم کشد زحمت سلیمهمچو غنچه زخم های ما ز پیکان خود است