گنج

شمارهٔ ۲۷۱

ره بیرون شدنم زین چمن از یاد شده ستسبزه در رهگذرم رشته ی صیاد شده ست
در ره مرغ دلم آنکه نهد دام فریبخبرش نیست که از دام که آزاد شده ست
نکهت او چو نسیم آورد، از هوش رویمآتش خرمن ما سوختگان باد شده ست
همچو می لطف و غضب را به هم آمیخته استآن جفا پیشه ببینید چه استاد شده‌ست!
کم نشد زمزمه ی جغد ز ویرانه ی مادر چه روز خوشی این غمکده بنیاد شده ست!
دل چون شیشه ام از بس به جفا خوی گرفتاین زمان سخت تر از بیضه ی فولاد شده ست
رفت بر باد فنا، تاج و نگین خسرواین همه از اثر کشتن فرهاد شده ست
می برد تشنه لبم جانب بغداد، سلیمدم آبی که نصیب از شط بغداد شده ست