شمارهٔ ۲۷۰
به توبه هر که ز یک قطره ی شراب گذشتتواند از سر عالم چو آفتاب گذشت
ز فیض باده پرستی، غم جهان بر ماسبک رکاب تر از موج روی آب گذشت
چه دیدی از چمن روزگار چون بادام؟چنین که عمر تو از غافلی به خواب گذشت
دلم ز ترک علایق خلاص شد از غمبه هیچ و پوچ ازین بحر چون حباب گذشت
خبر ندارم ازین ورطه، این قدر دانمکه موج ریگ بیابانم از رکاب گذشت
چو دید حال من، از کشتنم پشیمان شدچو آتش آمد و از شرم همچو آب گذشت
سلیم هیچ نشد در جهان به من روشنچو برق عمر من از بس به اضطراب گذشت