گنج

شمارهٔ ۲۶۹

بیا که فصل خوش روزگار نزدیک استزمان سیر گل و لاله زار نزدیک است
فتاده ام به طلسم قفس، چه چاره کنمز باغ دورم و فصل بهار نزدیک است
به حرف عشق، همین کوهکن بود امروزکه پاره ای سخن او به کار نزدیک است
نوید دولت دنیا چنان بود کز مهردهند مژده به مجرم که دار نزدیک است
چو نیست قوت یک گام رفتنم از ضعفچه سود ازین که ره کوی یار نزدیک است
حدیث قرب وطن پیش من مگوی، چه سودکه سیل بادیه را کوهسار نزدیک است
به خانه می نتوان خورد در بهار سلیمکنار کشت و لب جویبار نزدیک است