شمارهٔ ۲۷
چو تیغ نیست محابا ز خصم پیشهٔ مابه روی سنگ دود همچو آب شیشهٔ ما
ز شور عشق بود هرکه باخبر، داندکه هست نالهٔ ما بانگ شیر بیشهٔ ما
ز فیض ابر بهاری ز بس تهیدستیمسلام خشک فرستد به شاخ، ریشهٔ ما
نمانده قدر هنر، ورنه دادی از انصافزمانه چون مه نو، آب زر به تیشهٔ ما
شراب بیلب معشوق زهر باشد، ازانچو زهر خورده بود سبز، رنگ شیشهٔ ما
چه گل سلیم تواند کسی ز ما چیدن؟چو شمع میخورد از آتش آب، ریشهٔ ما