شمارهٔ ۲۸
افروخت از تبسم مینا ایاغ ماتر شد ز خنده های صراحی دماغ ما
تا جام می به دست رسیده ست سرخوشیماز آستین رهی ست به سوی دماغ ما
ما را به برگ لاله چه نسبت، که روزگارهرگز نسوخته ست کسی را به داغ ما
از پای تا به سر چو شفق شعله درگرفتآن ابر خون گرفته که آمد به باغ ما
داریم شعله ای که ملایم تر از گل استپروانه ای نسوخته است از چراغ ما
هرگز تهی نگشت ز خون جگر سلیمهرچند همچو لاله شکسته ست ایاغ ما