شمارهٔ ۲۶۷
بازم از زخم خدنگش در دل و جان آتش استناوک او را مگر چون شمع، پیکان آتش است
خاک را از اشک من پرخون بود دایم کنارچرخ را از آه من در زیر دامان آتش است
از فروغ او به گرداب خطر افتاده استکشتی آیینه از موم است و طوفان آتش است
برق آه از حال ما سازد بتان را باخبرنامه ی آشفتگان همچون نگهبان آتش است
از گلستان تو هر کس گل به دامن می بردجای گل چون شمع ما را در گریبان آتش است
در جهان پنهان نماند هیچ کاری در لباسعشق در تجرید همچون در بیابان آتش است
عاشقان را در بساط دل به غیر از آه نیستاین چنین باشد، در آتشخانه سامان آتش است
چون جوانی رفت، مگذر از می گلگون سلیمباده در پیری چو در وقت زمستان آتش است