گنج

شمارهٔ ۲۶۳

دلم چو شمع همه عمر میهمان خود استچو قرعه چشم همایم بر استخوان خود است
ز نسبت دگری نیست سربلندی ماسر شهید تو چون لاله بر سنان خود است
قرینه نیست در آوارگی مرا که مداممسافرم من و عنقا در آشیان خود است
قبول نیست فلک، برگرفته ی او راغبار چون ز زمین خاست، آسمان خود است
ز دیگری چه کنی شکوه بی سبب منصور!طناب دار تو از پنبه ی دکان خود است
به عشق دم ز علایق مزن، چه نادانیکه با اجل همه سوگند او به جان خود است
چه غم ز فتنه ی محشر شهید عشق تراچو شیر مست که در خواب، پاسبان خود است
سلیم را که فلک بود در عنان، اکنوندوان به راه تو چون برق در عنان خود است