شمارهٔ ۲۶۴
خون دلم چو لاله، آرایش ایاغ استبوی گل جنونم، مشاطه ی دماغ است
خسرو خبر ندارد از درد عشق شیرینمعلوم می توان کرد فرهاد سنگداغ است
ز آشفتگی دلم را سودای ناصحان نیستطفلان خموش باشید، دیوانه بی دماغ است
گر خوب گشت خود هیچ، ور بد شود بسی طعنشغل سخن گزاری چون خدمت چراغ است
نتوان سلیم در عشق همچشم خویش را دیدسوزم که شمع سوزد، داغم که لاله داغ است