گنج

شمارهٔ ۲۵۴

عشق را چندان که مهرش بود هم کینش بد استگرچه خوبی ها بسی دارد، ولی اینش بد است
صورت شیرین ز خون کوهکن خوش غافل استدشمنی هر کس که دارد خواب سنگینش بد است
هرچه پیشت می نهد از خوان قسمت روزگارچون شراب کهنه تلخش خوب و شیرینش بد است
فتنه ها در زیر سر داری، ازان سرگشته ایخواب راحت کی برد آن را که بالینش بد است
می توان گل چید چون شاخ گل از هرجای اوخوش کمر می گویی او را، ساق سیمینش بد است؟!
ننگ کشتی گر نباشد، نیست عیبی در محیطبادپای موج دریا را همین زینش بد است
در کلامم هر چه خواهد گو بگو دشمن سلیمحرف انکارش همه خوب است تحسینش بد است