شمارهٔ ۲۵۵
در باغ بی تو خاطر سنبل شکسته استآیینه ی گل و دل بلبل شکسته است
ساقی ز مومیایی می، می کند درستگر شیشه ی دلی ز تغافل شکسته است
چون برگ های غنچه که از شاخ سر زنداز تنگی چمن، بر بلبل شکسته است
کی تاب کبریایی تو دارد طریق فقربر پشت فیل مستی و این پل شکسته است
گر گوش او به ناله ی من نیست در چمنناخن که این قدر به دل گل شکسته است؟
هر کس درست دیده به سوی رخ و لبشهمچون سلیم، عهد گل و مل شکسته است