گنج

شمارهٔ ۲۵۱

پایه ی نعش مرا یار من از جا برداشتآخر از خاک مرا آن گل رعنا برداشت
در رهش هیچ کس از خاک مرا برنگرفتنقش پا را نتواند کسی از جا برداشت
بگذر از هستی و خود را به مقامی برسانتا درین ره ننهی سر، نتوان پا برداشت
کوه و صحرا همه گلزار شد از گریه ی منمژه ام منت ابر از سر دنیا برداشت
ساقی از بزم برون رفت و دلم با خود برداز پی باده مگر رفت که مینا برداشت؟
رفت آن سرو روان چون سوی گلزار سلیمبلبل از دامن گل دست تمنا برداشت