گنج

شمارهٔ ۲۵

فغان که سوخت جهان بهانه گیر مراچو صبح کرد به فصل شباب، پیر مرا
ز موج خیزی دریای عشق، پنداریکه مورم و گذر افتاده بر حصیر مرا
درین چمن نه چنان خفته ام که از غفلتچو سبزه سردهد آب این جهان به زیر مرا
نداشت حوصله منصور، جام عشق به مناشاره کرد که از دست او بگیر مرا!
چو شیشه ام به پیاله سری ست، پنداریکه داده دایه ی من با پیاله شیر مرا
به سر فتیله ی داغم چو شمع روشن شدگذشت یاد تو هرگاه در ضمیر مرا
سلیم، یار فروشی عشق را نازمکه خاک بودم و بفروخت چون عبیر مرا