گنج

شمارهٔ ۲۴

چو ماه شعشعهٔ ماست برق خرمن ماچو خوشه هیکل عمر است داس گردن ما
ز دست و پنجهٔ خورشید بر‌نمی‌آیدکه همچو داغ، سیاهی برد ز روزن ما
هوای تاج که دارد به سر، که همچون بازبه زور بسته کلاهی جهان به گردن ما
ز دست شوق ز بس چاک گشته، پنداریکه همچو غنچه گریبان ماست دامن ما
چو موج آب که دارد حباب در آغوشبه جای سنگ بود شیشه در فلاخن ما
چه مشکل است که هر گام از سیاهی بختچراغپا نشود همچو برق، توسن ما
سلیم، کینهٔ دشمن ز ما محبت شدخزان بهار شود چون رسد به گلشن ما