گنج

شمارهٔ ۲۴۹

زان می که باغ را رخ او در پیاله ریختچون گرد سرمه، داغ ز دامان لاله ریخت
پیچیده است بس که ازان زلف تابداربر خاک مشک سوده ز ناف غزاله ریخت
در محفلی که بود درو ساقی آفتابدرد شراب حسن تو در جام هاله ریخت
خوبان شهید او شده اند، این شراب نیستساقی ز شیشه خون پری در پیاله ریخت
فریاد خود ز دست خموشی کجا بریم؟تا کی درون سینه توان خون ناله ریخت؟
دندان نماند در دهن از جنبش لبمدامان خویش ابر برافشاند و ژاله ریخت
هفتاد ساله آب رخ خویش را سلیمبر خاک از برای شراب دوساله ریخت