گنج

شمارهٔ ۲۴۸

بهار آمد و ما را به باغ راهی نیستشکفته شد چمن و رخصت نگاهی نیست
چو لاله در ته باران نشسته آن مستمکه غیر سایه ی ابرم دگر پناهی نیست
شراب با رخ زردم چه کارها که نکردبه روزگار چنین آب زیرکاهی نیست
چو مور بر سر غربال در جهان خراببه هیچ جا نگذاریم پا که چاهی نیست
امید فیض اگر هست از گدایان استبجز کلاه نمد، پشم در کلاهی نیست
رسیده کار به جان، گر سلیم ازان بدخوگناه خویش بپرسد کسی گناهی نیست