گنج

شمارهٔ ۲۴۰

خمار وصل، دلم را ز اضطراب شکستز موج رعشه به کف ساغر شراب شکست
پیاله از کف دشمن مگیر، رحمی کنکه استخوان به تن من ز پیچ و تاب شکست
مباش در پی نخوت، نگاه کن که چه دیدچو از غرور، کله گوشه را حباب شکست
شکستگی زرهی داده شبنم ما راکه از سرایت آن، تیغ آفتاب شکست
ز جای رفت دل من ز نام گریه سلیمبنای خانهٔ ما از صدای آب شکست