شمارهٔ ۲۴۱
سینه ریشان ترا تیغ شهادت مرهم استبر گل زخم شهیدان تو طوفان شبنم است
دل درون سینه ی من کعبه ی ویرانه ای ستآستینم از سرشک دیده چاه زمزم است
در کمین صد چشم از هر چشم دارد آسمانزین مشو ایمن که چون بادام چشمت برهم است
نوحه ی سرو و صنوبر در چمن بیهوده نیستیعنی این باغ ملال انگیز، جای ماتم است
از دم شمشیر او ای خضر مگذر زینهارنیست چندان اعتباری عمر را، دم این دم است
گر جهان را کس به ما بخشد سخاوت پیشه نیستهر که می گیرد به جامی دست ما را حاتم است
نیست مستان را به اسباب تنعم احتیاجدر بط می، باده شیر مرغ و جان آدم است
گر پدر را هست سامانی، پسر در راحت استریشه ی گلبن چو سیراب است، شاخش خرم است
در تواضع مصلحت ها هست غیر از عاجرینیست از پیری، اگر شمشیر را قامت خم است
از اثر باشد بقای نام در عالم سلیمهر که جامی می کشد بر طاق ابروی جم است