گنج

شمارهٔ ۲۳۸

بنای توبه ز ابر بهار در خلل استمی دوآتشه عمر دوباره را بدل است
ز شام تا دم صبح است وقت می خوردنمیان روز، بط می خروس بی محل است
کجاست ساغر می تا مرا کند بلبلبرای مرغ چمن، گل سفینه ی غزل است
به سوی دیر و حرم خضر گو دلیل مباشمرا که همچو کمان این دو خانه در بغل است
ز نفس خود مشو ایمن، که اعتمادی نیستبه خانه زادی آن توسنی که بدعمل است
کرم ز غیرت هم می کنند اهل جهانکه رعشه سلسله جنبان پنجه های شل است
کدام راز که از دل نمی شود معلومکتابخانه ی صاحبدلان چو گل بغل است
چو احتیاج عصا شد، مشو ز خود غافلستون بنای کهن را علامت خلل است
به اقتضای قضا، کار خویش را بگذارکه «سعی بیهده پاپوش می درد» مثل است
سلیم پیش اجل برد شکوه ی هجرانخبر نداشت که او خود مصاحب اجل است