شمارهٔ ۲۳۷
از سایه ی تو سبز سر خاک من بس استلوح مزار فاخته، سرو چمن بس است
شیرین! ز غیرت شکر این پیچ و تاب چیستپرویز گو مباش، ترا کوهکن بس است
میلم دگر به حسن سیاه و سفید نیستشوق بنفشه و هوس یاسمن بس است
خلوت چه احتیاج بود عزلت مرا؟فانوس وار، خلوت من پیرهن بس است
در غربت از وجود خود آزار می کشیمما را همین نمونه ز خاک وطن بس است
بیگانه باش گو همه عالم به من سلیمچون خامه آشنایی من با سخن بس است