شمارهٔ ۲۳۲
ز می ملاحظه زاهد مکن که این عیب استچو غنچه دست تو در قید آستین عیب است
هوس ز وصل تو طرفی نمی تواند بستبه گرد خرمن گل طوف خوشه چین عیب است
ز حسن ساخته نتوان فریب بلبل دادسریش غنچه ی گل های کاغذین عیب است
چو بخت نیست کسی را، چه کار آید عقلسوار پا چو ندارد رکاب زین عیب است
چو برق رفت به جاروب خوشه خرمن رادگر منازعت مور و خوشه چین عیب است
سلیم رفته ز کف اختیار من بیروننصیحت من دیوانه بعد ازین عیب است