شمارهٔ ۲۲۷
شعلهای چون شمع من در پردهٔ فانوس نیستچون رخش یک گل به گلزار پر طاووس نیست
گاه بر گل میزنم خود را، گهی بر خار و خسطایر شوقم، به پایم رشتهٔ ناموس نیست
این سخن را در کجا خود میتوان گفتن که ماخاک ره گردیدهایم و رخصت پابوس نیست
راهبر کی جانب رهزن گذارد، کافرمخضر ما گر در میان کاروان جاسوس نیست
جز نوای یا علی بن ابی طالب، سلیماز دلم مطلب که زنگ حیدری ناقوس نیست