شمارهٔ ۲۲۶
به نقش طالع ما چشم قرعه حیران استکتاب همچو گل از فال ما پریشان است
به خط رسانده بسی عشق ما نکویان رابیاض دیده ی ما پر ز خط خوبان است
به وادیی که من از شوق گم شدم، کعبهسیاه خانه نشینی ازان بیابان است
هزار نامه ام از بیم غیر، قاصد رابه زیرپوست چو جلد کتاب پنهان است
محبتی که بود در میان اهل جهانچو آشنایی دهقان و آسیابان است
خوشم که پیر خرابات خوانده فرزندمکه همچنین پدری باب ما یتیمان است
خدنگ غمزه بجز قصد اهل دل نکندحذر که ابروی خوبان کمان شیطان است
ز بس که بی رخت افسرده است، پنداریکه اول گل ما آخر چراغان است
سلیم سرو سراسر روی هوس داردخیال کرده که لاهور هم صفاهان است